خاطرات گذشته تنها پناه من بود به کوچه خاطره ها سر می زدم و آه می کشیدم
تا وقتی که یه خبر ناراحت کننده من رو از لاک خودم بیرون آورد
مرگ یکی از آشناها که هنوزم برام باور کردنی نیست
اونا تو شهر ما نبودن و من برام خیلی مهم بود که تو مراسم شرکت کنم
همسرم نتونست با من به سفر بیاد و من را تا فرودگاه بدرقه کرد
سفر غمگین و طولانی بود انتظار استقبال رو نداشتم
چون عزیزی که از دست رفته بود چنان داغی به دل خانوادش گذاشته بود که اونها رو از خود بی خود کرده بود
اون ۴ روز برام مثل ۴ سال گذشت
اما خوشحالم که رفتم هم کمک حالشون بودم هم درسهای زیادی از سفرم گرفتم .
من همیشه عاشق این شعر بودم و با خوندنش غمگین نمی شدم
از خدا میخوام که زودتر از همه عزیزانم از این دنیا برم

مـــــــــــــرگ مـــــــــــن روزی فــــــــــــرا خواهــــــــــد رســـــــــید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فــــــــــــــــارغ از افـــــــــسانه هـــــــــــای نـــــام و نــــنگ
